Adambarfiha’s Weblog
Just another WordPress.com weblog

ژانویه
24

شب، گرداگردم حصار كشيده است و من به تو نگاه

ميكنم . از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه ميكنم

چرا كه هر ستاره آفتابي است . من آفتاب را باور


دارم من دريا را باور دارم و چشمهاي تو سرچشمه

درياهاست انسان سرچشمه درياهاست

ژانویه
24

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند

به جز مداد سفيد

هيچ کسي به او کار نمي داد

مي گفتند:تو به هيچ دردي نمي خوري

يک شب که مداد رنگي هاتوي سياهي کاغذ گم شده بودند

مداد سفيد تا صبح کار کرد

ماه کشيد

مهتاب کشيد

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد

صبح توي جعبه ي مداد رنگي

جاي خالي او

با هيچ رنگي پر نشد

ژانویه
24

مداد رنگی

مداد رنگی هایم را با تو قسمت می کنم تا سفید ها را رنگی کنیم . آبی برای خیال تو ، قرمز برای قلب من . صورتی برای نرمی تن تو ، سورمه ای برای آسمان شب من . سبز برای روییدن حس تو ، بنفش برای سردی دست من . زرد برای درخشش چشم تو ، قهوه ای برای لحظه های من
مانده سیاه و سپید ! سیاه را تو بردار برای نه گفتن هایت ، سفید را من برای نوشتن هایم ! حالا بخوان

ژانویه
24

خواهم شکفت … در میان لبخند های بی پایانت !

 و خواهم سرود … تمام آرزوهایم را در نگاه مهربانت !

 

آنگاه اوج میگیرم در شادیهای راستین !

 و دل خواهم سپرد 

 … به تمام باورهایت !

 

رها نمیکنم لحظه ای خیال سفر با تو را 

 پس اگر در امواج نیاز من شناور نمیشوی …

 تنها , آتشفشان نگاه تنهایی ام را منجمد کن !

 

و از یاد نبر … یکروز …

من تمام دوری از تو را خواهم گریست

 … در آغوش هماره پذیرایت !

 … شاید اگر …

  اگر روزی تو را بیابم !

ژانویه
24


تو کبوتر

من بام

می پری از لب من نا آرام

دل سر خورده من

مانده در حسرت یک جرعه سلام …..

تو کبوتر

من باد

می کنی بال و پرت را آزاد

می بری از من و در حنجره ام می ماند

بغض نشکسته ای از یک فریاد ……

تو کبوتر

من تاک

تو دلت مست غرور

می پری سوی افق

پای من مانده ولی در دل خاک …..

کاش می شد یک بار

من به جای تو کبوتر بودم

گر چه می دانم تقدیر

سرنوشتم را این گونه رقم می زد و بس :

من کبوتر

تو…
ژانویه
24


لحظه ها لحظه های بی صبری استوکران تا کرانه ام ابریست

روح در هم شکسته را ما نمدل از درد خسته را مانم

زیر رگبار مانده ام تنهاو گرفنار مانده ام تنها

آن کلافم که سخت بغرنج استان وجودم که قسمت رنج است

آه لبخند من ترک برداشتبند در بند من تر ک برداشت

آفت اقتادست در کشتمپنبه کردند انچه را رشتم

دیده بان دلم به خواب افتادابهایم از اسیاب افتاد

چون شب بی ستاره دلگیرم—  دارم از اظطراب میمیرم

سفره موریانه ها شده ام —به تب زرد مبتلا شده ام

شده کوه تحملم کاهی در بساطم نمانده است آهی

مثل قطب شمال یخ زده امزیر برف ملال یخ زده ام

مثل کاغذ مچاله ام کردند— و به اتش حواله ام کردند

ای شما مرده های در حرکترفته از دست و بالتان برکت

 

و شما ادمید یا آهن —یا مترسک میان پیراهن

یکنفر پیش چشمتان پرپرمیزند چون سپند در مجمر

یکنفر مانده است در سرماو شما در عذاب از گرما

یکنفر تشنه نگاه شماستو اگر جان دهد گناه شماست

یکنفرلحظه لحظه میکاهدبی نصیب است و سیب می خواهد

سیب یعنی نصیب او باشیو چه خوب است سیب او باشی

چون ندارم محلی از اعرابدر میان شما ای قبیله خواب

می روم عشق را مدد جویموبه او درد خویش را گویم

السلام ای امام اینه هاای فدایت تمام اینه ها

ذوق امداد نیست در احدیمن به پایان رسیده ام مددی

زایری دردمند و بی اقبالازگناه و ملال مالامال

السلام ای فروغ جاویدانای ترا هر چه هست در فرمان

من دچار هجوم پاییزمو ببین لخته لخته می ریزم

با تو ای مهربان سخن دارمزندگی نیست این که من دارم

دامن الوده و پشیمانم —-کهکشان کهکشان پشیمانم

 

 

در نهادم حلول کن ای عشق — تشنه ات را قبول کن ای عشق

ژانویه
24

«… اما

اعجاز ما همين است:

ما عشق را به مدرسه برديم

در امتداد راهرويي كوتاه

در آن كتابخانه‌ي كوچك

تا باز اين كتاب قديمي را

كه از كتابخانه امانت گرفته‌ايم

-يعني همين كتاب اشارات راـ

با هم يكي دو لحظه بخوانيم

…….

ما بي صدا مطالعه مي‌كرديم

اما كتاب را كه ورق مي‌زديم

تنها

گاهي به هم نگاهي

ناگاه

انگشت‌هاي «هيس»

ما را

از هر طرف نشانه گرفتند

انگار

غوغاي چشم‌هاي من و تو

سكوت را

در آن كتابخانه رعايت نكرده بود!»
ژانویه
14

ژانویه
08

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه وزوز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي توانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و ….
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان های آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگری نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
بي نهايت بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ !!
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم
ژانویه
08

سوخت سوختم

برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه بارانی ست

تنم سیلی خور مرگ است و شب همدست این ارواح طوفانی ست

به دریا می روم امشب حرامیهای شب حرمت شکستند

وشالیزار دستانم لگدکوب مترسکهای ویرانی ست

تماشا کن مرا از چشم تو قد ناکشیده هر شب افتادم

من افتادم که برخیزم در این بازی به نام هر چه قربانی ست

بمان من در دل ویرانه ها در با تو بودن قصر می سازم

مسافر جان اقامت کن شبی در من منِ من بی تو ظلمانی ست

من از فقر عبث آلود دستانم برایت عشق می بافم

هرس کن بوسه هایم را که آفت خورده ی تقدیر پیشانی ست

بتازان اسب چشمت را برای تو هنوزم من همان دشتم

بتازانش بدون اسب چشمت دشت من دشت پریشانی ست

شب من حسرت عصیان دستان قشنگ توست نگاهم کن

به دنبال که می گردی خدا در چشم من در اوج عریانی ست

بتاز ای تک سوار من برای مرگ دل شب دشنه می سازد

برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه طوفانی ست

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.