شب، گرداگردم حصار كشيده است و من به تو نگاه
ميكنم . از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه ميكنم
چرا كه هر ستاره آفتابي است . من آفتاب را باور

دارم من دريا را باور دارم و چشمهاي تو سرچشمه
درياهاست انسان سرچشمه درياهاست
شب، گرداگردم حصار كشيده است و من به تو نگاه
ميكنم . از پنجره هاي دلم به ستاره هايت نگاه ميكنم
چرا كه هر ستاره آفتابي است . من آفتاب را باور

دارم من دريا را باور دارم و چشمهاي تو سرچشمه
درياهاست انسان سرچشمه درياهاست
به جز مداد سفيد
هيچ کسي به او کار نمي داد
مي گفتند:تو به هيچ دردي نمي خوري
يک شب که مداد رنگي هاتوي سياهي کاغذ گم شده بودند
مداد سفيد تا صبح کار کرد
ماه کشيد
مهتاب کشيد
و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد
صبح توي جعبه ي مداد رنگي
جاي خالي او
با هيچ رنگي پر نشد
مداد رنگی هایم را با تو قسمت می کنم تا سفید ها را رنگی کنیم . آبی برای خیال تو ، قرمز برای قلب من . صورتی برای نرمی تن تو ، سورمه ای برای آسمان شب من . سبز برای روییدن حس تو ، بنفش برای سردی دست من . زرد برای درخشش چشم تو ، قهوه ای برای لحظه های من…
مانده سیاه و سپید ! سیاه را تو بردار برای نه گفتن هایت ، سفید را من برای نوشتن هایم ! حالا بخوان…
خواهم شکفت … در میان لبخند های بی پایانت !
و خواهم سرود … تمام آرزوهایم را در نگاه مهربانت !
آنگاه اوج میگیرم در شادیهای راستین !
و دل خواهم سپرد
… به تمام باورهایت !
رها نمیکنم لحظه ای خیال سفر با تو را
پس اگر در امواج نیاز من شناور نمیشوی …
تنها , آتشفشان نگاه تنهایی ام را منجمد کن !
و از یاد نبر … یکروز …
من تمام دوری از تو را خواهم گریست
… در آغوش هماره پذیرایت !
… شاید اگر …
اگر روزی تو را بیابم !

تو کبوتر
من بام
می پری از لب من نا آرام
دل سر خورده من
مانده در حسرت یک جرعه سلام …..
تو کبوتر
من باد
می کنی بال و پرت را آزاد
می بری از من و در حنجره ام می ماند
بغض نشکسته ای از یک فریاد ……
تو کبوتر
من تاک
تو دلت مست غرور
می پری سوی افق
پای من مانده ولی در دل خاک …..
کاش می شد یک بار
من به جای تو کبوتر بودم
گر چه می دانم تقدیر
سرنوشتم را این گونه رقم می زد و بس :
من کبوتر

لحظه ها لحظه های بی صبری است— وکران تا کرانه ام ابریست
روح در هم شکسته را ما نم— دل از درد خسته را مانم
زیر رگبار مانده ام تنها— و گرفنار مانده ام تنها
آن کلافم که سخت بغرنج است —ان وجودم که قسمت رنج است
آه لبخند من ترک برداشت —بند در بند من تر ک برداشت
آفت اقتادست در کشتم— پنبه کردند انچه را رشتم
دیده بان دلم به خواب افتاد— ابهایم از اسیاب افتاد
چون شب بی ستاره دلگیرم— دارم از اظطراب میمیرم
سفره موریانه ها شده ام —به تب زرد مبتلا شده ام
شده کوه تحملم کاهی — در بساطم نمانده است آهی
مثل قطب شمال یخ زده ام —زیر برف ملال یخ زده ام
مثل کاغذ مچاله ام کردند— و به اتش حواله ام کردند
ای شما مرده های در حرکت— رفته از دست و بالتان برکت
و شما ادمید یا آهن —یا مترسک میان پیراهن
یکنفر پیش چشمتان پرپر —میزند چون سپند در مجمر
یکنفر مانده است در سرما —و شما در عذاب از گرما
یکنفر تشنه نگاه شماست— و اگر جان دهد گناه شماست
یکنفرلحظه لحظه میکاهد —بی نصیب است و سیب می خواهد
سیب یعنی نصیب او باشی —و چه خوب است سیب او باشی
چون ندارم محلی از اعراب— در میان شما ای قبیله خواب
می روم عشق را مدد جویم —وبه او درد خویش را گویم
السلام ای امام اینه ها —ای فدایت تمام اینه ها
ذوق امداد نیست در احدی— من به پایان رسیده ام مددی
زایری دردمند و بی اقبال— ازگناه و ملال مالامال
السلام ای فروغ جاویدان— ای ترا هر چه هست در فرمان
من دچار هجوم پاییزم —و ببین لخته لخته می ریزم
با تو ای مهربان سخن دارم —زندگی نیست این که من دارم
دامن الوده و پشیمانم —-کهکشان کهکشان پشیمانم
در نهادم حلول کن ای عشق — تشنه ات را قبول کن ای عشق
«… اما
اعجاز ما همين است:
ما عشق را به مدرسه برديم
در امتداد راهرويي كوتاه
در آن كتابخانهي كوچك
تا باز اين كتاب قديمي را
كه از كتابخانه امانت گرفتهايم
-يعني همين كتاب اشارات راـ
با هم يكي دو لحظه بخوانيم
…….
ما بي صدا مطالعه ميكرديم
اما كتاب را كه ورق ميزديم
تنها
گاهي به هم نگاهي
ناگاه
انگشتهاي «هيس»
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغاي چشمهاي من و تو
سكوت را

| حق با تو بود مي بايست مي خوابيدم اما چيزي خوابم را آشفته كرده است در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام با آن گيس هاي سياه وزوز پريشانشان كاش تنها نبودم فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟ كاش تنها نبودي آن وقت كه مي توانستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند مي داني ؟ انگار چرخ فلك سوارم انگار قايقي مرا مي برد انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و …. مرا ببخش ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟ مي شنوي ؟ انگار صداي شيون مي آيد گوش كن مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد اما به جاي آن مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم گوش كن يكي بود يكي نبود زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است به جاي علوفه دادن به ماديان های آبستن به جاي پختن كلوچه شيرين ساده و اخمو در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند صداي شيون در اوج است مي شنوي براي بيان عشق به نظر شما كدام را بايد خواند ؟ تاريخ يا جغرافي ؟ مي داني ؟ من دلم براي تاريخ مي سوزد براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند گوش كن به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگری نوشت حق با تو بود مي بايست مي خوابيدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هايند مي داني ؟ از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است كودك خرگوش پروانه و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار در نامه ها و شعر ها در شعله ها سوختند تا سند سوختن نويسنده شان باشند پروانه ها آخ !! تصور كن آن ها در انديشه چيزي مبهم كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم عشق را چگونه مي شود نوشت در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند من تو را او را كسي را دوست مي دارم |
سوخت سوختم
تنم سیلی خور مرگ است و شب همدست این ارواح طوفانی ست
به دریا می روم امشب حرامیهای شب حرمت شکستند
وشالیزار دستانم لگدکوب مترسکهای ویرانی ست
تماشا کن مرا از چشم تو قد ناکشیده هر شب افتادم
من افتادم که برخیزم در این بازی به نام هر چه قربانی ست
بمان من در دل ویرانه ها در با تو بودن قصر می سازم
مسافر جان اقامت کن شبی در من منِ من بی تو ظلمانی ست
من از فقر عبث آلود دستانم برایت عشق می بافم
هرس کن بوسه هایم را که آفت خورده ی تقدیر پیشانی ست
بتازان اسب چشمت را برای تو هنوزم من همان دشتم
بتازانش بدون اسب چشمت دشت من دشت پریشانی ست
شب من حسرت عصیان دستان قشنگ توست نگاهم کن
به دنبال که می گردی خدا در چشم من در اوج عریانی ست
بتاز ای تک سوار من برای مرگ دل شب دشنه می سازد
برم گردان به آلاچیق چشمانت هوای کوچه طوفانی ست
